تبليغاتX
فقط خدا

فقط خدا

در لحظات آرامش خدا را مناجات می‌کنم و در لحظات درد آور به خدا اعتماد می‌کنم

ازتون نمیگذرم

4 ساله عضو خانوادتونم اما منو ندیدید هیچ وقتتتت

همیشه سعی کردم احترامتونو داشته باشم همیشه باهاتون گفتمو خندیدم و هرچی گفتید گفتم چشم

نگفتم نه نگفتم مهمون دارم نگفتم میخوام برم خرید نگفتم کار دارم

اگر سرزده اومدید نگفتم الان میخواستم جارو بکشم

اگر یهو گفتید همین الان بریم بیرون نگفتم من داشتم میرفتم خونه مامان

اگر مهمونی رفتیدو منو دعوت نکردید هیچی نگفتم اگر مهمونی گرفتیدو باز منو نگفتید هیچی نگفتم

اگر وقتو بی وقت همسرمو کشوندین که بیا مشتری اومد برا مغازه برا خونه

بیا شوفاژخونه خراب شد بیا انباریو خالی کنیم

هیچی نگفتم

اگر دلتون برا دخترم تنگ نشد حالشو نپرسیدین هیچی نگفتم

اگر تو اسباب کشی یک ماه تمام حال من باردارو نپرسیدین

یه شام دعوتم نکردین

الان چندوقته یاد گرفتین جمعه ها برامون برنامه بریزید

شما که میدونید همسری جدیدا تا دیروقت سر کار هستو من فقط یه جمعه را باهاش دارم

که به کارای خونه و خرید و استراحت برسیم

با اینکه بارها بهتون گفته اگر کاری دارید تو طول هفته بذارید اگر میخواین بیاین وسط هفته بیاین

اما نه

نمیشه که نمیشه  امروزم از قبل برنامه خرید داشتیم و اینکه تو مواظب دختری باشیو من جارو کنم

حمام ببریمش

کشوندنت اونجا که بیا برا خونه مشتری اومده

روز جمعه باید بری بنگاه منم تنهایی جارو کنمو دختری موقع بازی تمام دهنش و لباش خونی بشن

ای خدا خستم کردن با این برنامه ریزی های دقیقه نودیشون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 13:1  توسط روستیک  | 

فاصله

خیلی وقته اینجا باهات حرف نزدم خیلی وقته حتی راجع به تو حرف نزدم

نه اینکه حرفی نباشه

نه اینکه وقت نکنم بنویسم

نه

بعد از اومدن دختر نازم نخواستم از غصه بگم نخواستم از تو گله کنم

اما دیگه کم اوردم

دیگه طاقت سکوتو ندارم

باز دلمو شکوندی



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 16:23  توسط روستیک  | 

خونه تکونی

یواش یواش شروع کردم به خونه تکونی

گردگیریو شست و شو و ............

هیچ کدومشون اذیتم نمیکنن الا ....


وایییی از دست این دور ریز ها

اخه چقدر مگه ما فضا داریم که اینهمه آشغال جمع میکنیم

در عرض یک ساعت یه پاکت زباله رو پر کردم از دور ریز اونم فقط کاغذ و پاکت  پولو  کارت عروسیو... .................

حالا بماند چقدر لوازم آرایشو عطرو لباسو روسری که حتی زیادم استفاده نکردم رو الکی نگه داشتم و الان البته نمیریزم دور

میدم خیریه

چرا فکر میکنیم یه روزی به دردمون میخورن در حالیکه اگر یکمی عاقلانه و دور اندیشانه فکر کنیم میبینیم عمرا ازشون استفاده نمیکنیم مخصوصا مخصوصا چیزایی که کادو میارن یا سوغات

من اصلا نمیتونم از روسری یا لباسایی که برام کادو بیارن استفاده کنم نمیدونم چرا هیچکسی طبق سلیقه من بهم چیزی نمیده

ولی بازم نگهشون میدارم

از دست من

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 13:1  توسط روستیک  | 

خرید

شاید مسخره به نظر بیاد

اما من جوون شدم با طراوت شدم اونم با یه خرید جزئی

خرید چند تا لوازم ارایش

تو این روزایی که فقط فکرو ذکرم شده دخملی

لباس خریدن برا دخملی

دکتر بردنش

واکسن زدن

کیک ماهگرد

تو خونه موندن به خاطر دخملی

از وقتی باردار شدم مدل زندگیم عوض شد

آرایش نکنید مضره برا نینی

موها رو رنگ نکنید

لباس آزاد بپوشید

لباس مخصوص شیردهی

لباسی که زبر نباشه

لباسی که منجوق نداشته باشه

کردنبد نزنید سر بچه اسیب میبینه

رژ لب نزن بچه رو میبوسی

راستش یکمی هم بی حوصلگی باعث میشد ارایش نکنم 


میخواستم برم خرید میدیدم با این هیکل چی بخرم اخه؟یه شلوار خریدم زودی گشاد شد چون همش در حال کم کردن وزنم

دم عید شده و همسر جان میگه بریم خرید عید منم رفتم یه شلوار جین خریدم و میدونم یک ماه دیگه گشاده

یه کیف خریدم قشنگه

دوتا شال

و اما...

با خرید لوازم آرایش تازه حالم جا اومده نمیدونم چرا

اما احساس طراوت اومده سراغم

خیلی وقته به خودم نرسیدم و حالا نوبتش شده

که یکمی هم به خودم فکر کنم

و این حوصله میخواد که تا حالا نداشتمش



+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 19:58  توسط روستیک  | 

چه زود میگذره

دخترم داره ۷ ماهش تموم میشه اینقدر زود گذشت که اصلا باورم نمیشه خودم بزرگش کردم

حسرت روزای قبل و شوق روزای آینده رو دارم

احساس میکنم اون جور که باید قدر این دورانو ندونستم

روزی که لبخند زد روزی که منو شناخت روزی که تونست دمر بشه

روزی که غلت زد


روزی که چهار دستو پا رفتن رو یاد گرفت (روزی که سینه خیز رفت که کلا دوروز بود همش)

همه رو از دست دادم و حالا  هر چند روز یک بار یه مروارید خوشگل تو اون دهن خوش بوش نمایان میشه

خیلی خیلی شیرین بودن

همه وقتمو گرفته منو حسابی خونه نشین کرده حتی دیگه کتابم نمیخونم فیلمم نمیبینم چون تمرکزی در کار نیست

فقط میام نت

اما همینکه بدونی یه نفر هست که وابسته تو عاشق تو مال تو هست

یه نفر که بین ۴۰ نفر جمعیت  چشماش فقط دنبال تو میگرده

که وقتی تو رو میبینه ذوق میکنه

یه نفر که تو رو همینجوری که هستی عاشقانه دوستت داره عاشقانه نگاهت میکنه و عاشقانه لبخند میزنه بهت

عشقییییییییی بی مثال

عشقی که به خاطر ظاهرت نیست به خاطر اخلاقت نیست به خاطر دارایی. علم و خانوادت نیست

عشقی که فقط به خاطر خودته

خود خودت

من اینو باور دارم من اینو به چشم دیدم

روژان عاشقمه حتی بیشتر از من

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 12:17  توسط روستیک  | 

شب یلدا

مدتهاست نیومدم بنویسم دلم خیلی پر بود الان یه هفتست بهترم خداروشکر

وای که چه عاشوارایی داشتیم

چقدر همه چیو سر همسری خالی کردم چقدر باهاش بدرفتاری کردم چقدر همه چی دست به دست هم داد تا میونه ا بهم بخوره یهو به خودم اومدم گفتم من به اندازه کافی دشمن شاد هستم چرا آخه دارم خودم با دست خودم همسرمو دور میکنم

چرا ؟

چون تو نیستی چون جات خالیه چون یاد عاشورای سال 85 منو میکشه

تو بودی من بودم همسری بود وایییییی

امشب یلداست باز یاد تو اومده سراغم

یاد فال گرفتن شب یلدا

وایییی خدا چی کار کنم با این غم؟به کی بگم وقتی هیچکی حرفمو نمیفهمه اصلا دوست ندارم غیر از خودش با کسی دربارش حرف بزنم

خدایا صبرم بده

خدایا من همسرمو دخترمو زندگیمو دوست دارم

کمکم کن

امشب نمیخوام فال بگیرم

امشب نمیخوام یاداوری کنم سالهای قبلو


خدایا همه رفتگانو رحمت کن به بازماندگانشون صبر بده

آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 11:18  توسط روستیک  | 

اومدم

اومدم باز

خوشحال خندون خسته نگران  امیدوار  نمیدونم

گاهی افسرده میشم گاهی شاکر

گاهی خندون گاهی ناراحت

زندگی همینه دیگه تا یادمون نیاد که سالمیم  که همسر خوبی داریم که فرزند سالمی داریم شاید ناراحت باشیم اما تا یادمون بیاد شکرگزاریم

منم همینطور

موضاعات زیادی هستن که گاهی غمگینم میکنن

خیلی وقته تنها با همسرم جایی نرفتم

احساس میکنم این مسائل شاید ما رو از هم دور کنه

انگار همه موضوعات حرف زدن و فکر کردن و . شده راجع به دخملی

دلم گاهی لک میزنه برا یه سینما رفتن

هوا سرد شده و نمیشه هیچ جا بریم

یه جورایی دورو برم پر از اندوه شده و ترجیح میدم رفت و امدی نباشه  که این اندوه ها رو ببینم

دلم نمیخواد به خاطر دونفره بودنمون نفر سوم که عشق مشترکمونه رو بذارم پیش مامانم و برم سینما

برم رستوران برم پارک برم برف بازی

عیبی نداره این هم میگذرد

هروقت حس میکنم ازم دور شدی اتفاقی میفته که میبینم اشتباه کردم همسر عزیزم

ازت تشکر میکنم که بار مسئولیت این زندگیو تنهایی به دوش کشیدی و از هیچی برا اسایش خانوادت دریغ نمیکنی

 سال بعد سه تایی میریم برف بازی اگر خدا بخواد

امسالو تو خونه سپری میکنم در کنار شومینه با دخمل نازم

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 21:11  توسط روستیک  | 

دختر قشنگم فرشته من به خاطر تو زنده ام

زنده ام به بودنت دختر عروسکم فرشته مهربون من که هر روز صبحم رو با لبخند زیبای تو شروع میکنم

از روزی که یاد گرفتی لبخند بزنی  هر وقت صبح ها چشمم روباز کردم دیدم تو زودتر از من بیداری و با لبخند ملیحت بدون هیچ سرو صدایی به من زل زدی

وقتی نگات میکنم میخندی با صدای بلند

از خودم خجالت میکشم

تو خیلی بزرگی کوچولوی من

خیلی بزرگتر از ما آدم بزرگا

گاهی که مشکلات و ناراحتی ها میان سراغم وقتی به صورت معصومت نگاه میکنم  یه نیروی تازه ای میگیرم انگار توانم ۱۰۰ برابر میشه

من مسئول تو ام و نه فقط خودم

پس عزیز دلم تمام سعیمو میکنم که تو ناراحت نشی

چون تنها دلیل بودنم تویی

فقط تو

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 13:19  توسط روستیک  | 

خدا با من است

اگر روزي دلم گرفت يادم باشد
كه خدا با من است،

كه فرشته ها برايم دعا ميكنند،
كه ستاره ها شب را برايم روشن خواهند كرد.

يادم باشد كه قاصدكي در راه است،
كه بهار نزديك است،

كه فردا منتظرم مي ماند،
كه من راه رفتن مي دانم و دويدن،
و جاده ها قدم هايم را شماره خواهند كرد.

اگر روزي دلم گرفت يادم باشد
كه خداي من اينجاست همين نزديكيها،
و من، تنها نيستم

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 14:15  توسط روستیک  | 

خدایا کمکم کن

خدا جونم همیشه تو مشکلات بهم کمک کردی

میدونم مشکلاتم زیاده اما اینم میدونه که تو هستی همیشه و همیشه در کنارمی

من یه موجود ضعیفم خیلی ضعیف

پس چطور میتونم با اینهمه بار مشکلات باز به زندگیم ادامه بدم مشکلات که همیشه سعی کردم بهشون فکر نکنم تا بتونم تحملشون کنم

خدایا این یکی خیلی سخته الان 5 ماهه که دارم تلاش میکنم باهاش کنار بیام سعی میکنم بگم قسمت اینطور بوده سعی میکنم به خاطر دخترم بهش فکر نکنم اما انگار بی فایدست

خدایا ازت میخوام مثل همیشه بهم قدرت بدی تا به زندگی ادامه بدم چون این زندگی هدیه خودته

تا وقتی بهم عمر بدی میخوام زندگی کنم نه اینکه محکوم بشم به نفس کشیدن نه اینکه فقط تحمل کنم و منتظر مرگ باشم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 10:51  توسط روستیک  | 

مادر بودن...

مادر بودن خیلی سخته خیلی باید آمادگیشو داشته باشی خیلی باید صبور باشی خیلی باید قدرت داشته باشی

دخترم مظلومانه نگاهم میکنه یعنی چرا؟میگه چرا با من اینکارو کردین؟سوزن زدین به پام

نمیدونم چی بهش بگم فقط بهش شیر میدم

چون هروقت تاحالا دردی داشته با خوردن شیر آروم میشده اما الان نمیخواد

یه جوری نگاه میکنه یعنی من درد دارم گشنم نیستش که

خب من میدونم درد داره اما.........بلد نیستم چی کار کنم که آروم شه

دلم برا این موجود ناتوان که نمیتونه بگه درد دارم میسوزه

وقتی کیسه اب گرمو میذارم رو پاش اگه زیادی گرم باشه نمیتونه اعتراضی بکنه

خدایا خودت کمکش کن من بلد نیستم

 

 

دیشب برا دخترم کیک دو ماهگیشو خریدیم خیلی خوشحال بود انگار میفهمید برا اون جشن گرفتیم حسابی خندید و ما فیلمشو گرفتیم اما این خوشی پایدار نبود تا از خواب بیدار شد بردیمش براش واکسن زدیم چقدر درد داشت پاش

از دردش از حال میرفت

کاش اون سوزن ها رو به من میزدند عزیز دلم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 0:30  توسط روستیک  | 

خاطره 26 خرداد

روز ۲۶ خرداد بود مصادف با میلاد حضرت علی (ع)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:4  توسط روستیک  | 

روزهای سخت

چندروزی حسابی حالم بد بود  هم روحی و هم جسمی و کارم به بیمارستان کشید

خیلی برام سخت بود که دخترمو بذارم پیش مامانمو برم بیمارستان یا زیر سرم

این روزا خیلی نمیتونم به خودم برسم و همه اطرافیان سرزنشم میکنن که چرا اصلا به فکر خودت نیستی

اما چی کار کنم دوست دارم تمام وقتمو به دخترم اختصاص بدم دوست دارم همه کاراشو خودم بکنم از تمامش لذت ببرم

گاهی که خوابم مامان میخواد پمپرزشو عوض کنه و بشورتش بیدار میشم و نمیذارم

اونم میگه پس من برا چی اینجام؟تو به من اعتماد نداری

ولی واقعیت اینه که این روزا تموم میشه و دخترم بزرگ میشه و من میخوام این لحظه های قشنگو از دست ندم و مادری کنم براش

خودم و فقط خودم

خدایا این توانو بهم بده که مریض نشم و بتونم به دخترم برسم

خدایا کمک کن بتونم از شیره وجود خودم دخترمو سیر کنم

میخوام بهترینها مال اون باشه

نمیخوام غذای مصنوعی بخوره

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 20:13  توسط روستیک  | 

زندگی شیرین اما سخت

 اصلا وقت نمیکنم بیام آپ کنم بچه داری همینه دیگه

همه زندگیت وقتت فکرت انرژیت میره برا بچه

اصلا خودتو فراموش میکنی به تمام معنا

حتی مسواک زدن حتی ارایش کردن همه چی رو یادت میره تا میای تکون بخوری یه کار جدید پیش میاد که باید برا نینی انجام بدی

یهو صدای گریشو میشنوی و کلا یادت میره واسه چی بلند شده بودی میخواستی کجا بری یا چه کاری انجام بدی

فقط میدویی به سمت نینی

تلفن زنگ میزنه و حتی برات جالب نیست شماره رو ببینی چون درگیر نینی هستی

اصلا مهم نیست که گشنته

که برنامه مورد علاقت چی بوده کی پخش میشده

شوهرت بهت توجه کرد یا نه

فقط نینی

۲۴ ساعت نینی

 

داره یک ماهش میشه

چه زود گذشت

دخترم زودتر بزرگ شو

من تماما به تو اختصاص دارم فقط تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 12:13  توسط روستیک  | 

تولدت مبارک عزیزرم

روژان عزیز ما تو یه روز خیلی خیلی زیبا به دنیا اومد

روز تولد حضرت علی موقع اذان ظهر

لحظه تولدشو هیچ وقت فراموش نمیکنم

من کاملا به هوش بودم و دختر نازمو دیدم

قابل توصیف نیست

بزرگترین و با شکوهترین لحظه زندگیم بود

برای همه دوستام دعا کردم

خدایا این موهبت رو نصیب همشون بکن

الهی امین

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 12:20  توسط روستیک  | 

یه خبر داغ دارم

خب همین الان دکترم خبر داد که برا ۵ شنبه برام وقت گرفته من شوکه شدم

دکترم خیلی نگران حال روحیمه

به هر حال اومدم بگم من یه حالی دارم نمیدونم چطوری توصیف کنم فقط میدونم نه تو اسمونم نه زمین  هم خوشحالم هم میترسم

خیلی التماس دعا دارم خیلی زیادددددددددد

من ۵ شنبه ساعت ۱۱ صبح تو بیمارستان بهمن اگر خدا بخواد دخترمو به دنیا میارم

امیدورام همه چی خوب پیش بره

باورم نمیشه روز ولادت

خدایا شکرت

میخوام برا همه دوستام و همه عزیزانم دعا کنم

امیدورام خدا قبول کنه

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز میلرزد دلم دستم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 18:27  توسط روستیک  | 

من هنوز قلمبه ام

این روزهای سخت هم اصلا نمیخوان بگذرن روزاهای طولانی که تا ۹ شب هم هوا روشنه

اخرین وقت دکترم هم رسیدو با همسری رفتیم مطب و سونو کردو گفت همه چی خوبه و میشه تا آخر هفته زایمان کنی ولی وقتی به بیمارستان زنگ زد معلوم شد ۵شنبه و جمعه اصلا اتاق عمل خالی نیست و خیلیا به خاطر اینکه روز ولادت بچشون به دنیا بیاد از قبل رزرو کردن

بنابراین من باید شنبه بستری بشم

ای بابا من تحمل یک روز اضافه ترو هم ندارم

دکتر گفت شاید دردت بگیره و در اون صورت اورژانسی بری بیمارستان مجبورن قبول کنن

خب اینم از این

روژان خانوم فعلا مهمون شیمک ماست

راستش این چند وقت زیاد حال روحی مناسبی نداشتم همه برنامه هام قاطی شد

چقدر برنامه ریخته بودم

آتلیه بارداری برم

خرید برم کارای هنری و خیاطی بکنم

اما خب حال روحیم اصلا مساعدت نکرد تازه دکترم میگه تو خیلی هم مقاومی

خدایا شکرت که تو این موقعیت بدی که داشتم دخترم هیچیش نشد میدونم استرس و گریه و غصه براش بده  میدونم اما نمیتونستم جلو خودمو بگیرم اما همین که مشکلی پیش نیومد و دکتر گفت سالمه و پر تحرک ممنونم خدایا

قراره برم بیمارستان بهمن برام دعا کنید شاید این آخرین پست قبل از زایمانم باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 16:38  توسط روستیک  | 

چیزی نمونده دیگه

دیروز وقت دکتر داشتم

وقتی تاریخ ۲۶ خرداد رو بهم گفت برا سزارین احساس کردم باورکردنی نیست انگار منتظر بودم بگه دوماه دیگه ۳ ماه دیگه

درسته خیلی این اواخر سختی کشیدم خیلی روزا برام دیر میگذره شبا که دیگه بدتر اصلا نمیگذره

وقتی تو تمام شب فقط نیم ساعت بخوابی

باز شب بعدی هم همینطور و ...........

وقتی هرروز با ذوق تقویمتو باز کنیو یه روز دیگرو خط بزنی

وقتی از اینکه روزهات به بطالت میگذره و عمرت میره خوشحال باشی و بگی کاش زودتر بگذرن این ماه ها

وقتی نتونی تا سر کوچه تنها بری و احساس محتاج بودن داری

معلومه که دیر میگذره ولی چرا وقتی گفت سه هفته مونده باورم نشد؟مگه نه اینکه نزدیک یک سال انتظار کشیدم ۹ ماه کم نیست

کوچولوی خوشگلم ۲ کیلو و ۲۰۰ گرم بود نه کم نه زیاد

دوست داشتم بیشتر باشه

خب همه میدونن ۲۶ خرداد روز تولد حضرت علی (ع) هستش و اگه این دخملی تا اون موقع صبر کنه و همه چی خوب پیش بره من این سعادتو دارم که تو اون روز عزیز مادر بشم

خدایا خیلی دوستت دارم

از همه دوستان گلی که برام پیام میذارم ممنونم

ببخشید که شرایط خاصی که دارم منو از همتون دور کرده همتونو دوست دارم و به داشتن همچین دوستایی افتخار میکنم

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 18:57  توسط روستیک  | 

نگرانی

سلام به همه دوستای خوبی که بهم سر میزنن و به یادم هستن شرمنده همتونم که نمیتونم جوابگوی محبتتون باشم اصلا نمیتونم بیام نت مخصوصا همسری اصلا نمیزاره زیاد بشینم و میگه باید بخوابی خب دکتر بهش گفته مواظبم باشه دیگه منم گوش میکنم چون نمیخوام یه عمر پشیون باشم خدای نکرده

دیروز یه روز سخت بود برا من و همسری

این روژان خانوم حسابی دل ما رو لرزوند

خب همونطور كه ميدونيد دكتر گفت بايد دوروز يكبار ضربان  قلب بچه چك بشه البته بدون سونو و فقط با دستگاه
و همين طور باید  تكوناي بچه رو حواسم ميبود
ديروز از 5 صبح روژان تكون نخورد تا 11  در صورتیکه باید حداقل ساعتی ۱۵ بار تکون بخوره و همیشه هر یک ربعی ۱۵ بار تکون میخورد
هرچي چيز شيرين خوردم فايده نداشت و به همسری گفتم بريم يه جاي نزديك برا قلبش وقتي رفتيم بيمارستان خرابشده الغدير كه روزاي تعطيل هم پزشك زنان داره اونجا منو ترسوندن كه بدو برو بيمارستان ميلاد و به دكترت هم زنگ بزن البته قلب بچه ميزد ولي تكون نميخورد و گفتن این بده

خلاصه اومدم بيرون و زنگ زدم به موبايل دكترم كه خداروشكر جواب داد گفت بخواب پشت ماشين بيا پارسيان من هم ميام بنده خدا اومد و تا رسيديم اين روژان خانوم تكون هاش شروع شد ساعت 12 بود

فشارم رو 9 بود بهم يه سرم قندي زدن و بعدشم نوار قلب گرفتن ان اس تي كه عالي بود بعدش گفتن بايد بري داپلر اما هيچ جا داپلر نداشت روز تعطيلي

 ديگه گفت برو پيش اطهري تو خيابون مطهري برا سونو بيوفيزيكال رفتيم اونجا 2ساعتو نيم تو نوبت بوديم ساعت 5 نوبتمون شد رفتيم ديديم روژان داره سكسكه ميكنه همه چي هم خوبه وزنش عالي رفته بالا شده 2 كيلو و در عرض دوهفته ۷۰۰ گرم زیاد شده خداروشکر

 دوباره برگشتیم سعادت اباد بیمارستان پارسیان برا نشون دادن جواب سونو

اخه گفتن چون این دوروز تعطیلیه و  سونوداپلر از بند ناف  نمیتونیم بگیریم  شاید مجبور شیم بستریت کنیم که بتونیم تند تند قلبشو چک کنیم اما خداروشکر کار به اونحا نکشید و فقط ۳ تا امپول بتامتازون زدن بهم برا  ریه های بچه که اگه مجبور شدن زودتر سزارین کنن ریه هاش کامل باشن

من نمیدونستم روزای تعطیل هیچ جا تو تهران سونو داپلر ندارن شما میدونستید؟واقعا که

خدایا کمکمون کن که بتونیم این یک ماهو صحیح و سالم بگذرونیم

التماس دعا از همگی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:1  توسط روستیک  | 

من بازم اومدممممممم

سلام

من یه مامان قلمبه هستم

الان دیگه به معنای واقعی قلمبه شدم و خودم دیگه خودمو نمیشناسم

وقتی میرم جلو اینه اولش بهت زده میشم بعدش میزنم زیر خنده

نمیدونم چطوری این حسو توصیفش کنم

آخه من همیشه یه دختر لاغر بودم خیلی لاغر

اما الان هیچ لباسی اندازم نیست و این برام اصلا ناراحت کننده نیست بلکه خوشحال میشم چون میدونم اینها نشونه رشد یه موجود دوست داشتنی در وجود منه موجودی که وقتی به بودنش تو خونه فکر میکنم هیجانزده میشم

خدایا من یه موجود کوچولو که مال مال خودمه رو ببرم حمام باهاش بازی کنم لباس خوشگل تنش کنم موهاشو شونه کنم

اون منو مامان صدا کنه و بپره تو بقلم

 یعنی بالاتر از این حس هم وجود داره

خدایا به زن بودنم افتخار میکنم گرچه همیشه به خاطرمشکلات جامعه و مشکلات زنها عذاب کشیدم اما الان حس مادری رو با هیچی نمیخوام عوض کنم و میدونم مردها حتی یک در صد از این حسو هیچوقت درک نمیکنن هیچوقت لذتش رو نمیفهمن

خب حالا یکم از مشکلات اخیرم بگم که جدیدا فهمیدم بند ناف ۲ دور پیچیده دور گردن عروسک من

روژان من

البته حالش خوبه و جریان خون در بند ناف کاملا طبیعیه ولی من خیلی نگرانشم چند روز همش گریه میکردم

۴۰ روز مونده دخترم تحمل کن  و خوب بزرگ شو که وقتی اومدی تپلی باشی عزیزم

جدیدا حس میکنم خیلی به خواهرم نیاز دارم خیلی زیاد ولی نیستش

امیدورام حالش خوب باشه و یه یادی از من بکنه

خب تو این شرایط که دکتر استراحت مطلق داده دست تنهایی سخته خیلی 

 به زودی عکس سیسمونی دخترمو تو وبلاگش میذارم

التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:50  توسط روستیک  |